نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٢:٤۸ ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
بداهه(12)
کلاً... به شکل خامهی در کاسه: سپید ونرم!
[بی سینی...در بستر!]
آفتاب
پیشخدمتی پیر
که بر پرده میکوبد... وارد میشود
مؤدب است که چشمانت را... میبندد
تا مورچگان
به هوای عسل
از گیسوانت بالا نیایند
کهنه میپوشم
کهنه...نه![از شرابها...]تازه مینوشم
اشرافزادهای فقیرم[میبخشی که...چون نیاکانم...به تکلّف ...دری وری میگویم!]
به باد دادهام خون را خانه را خوابها را
شعر مکفی عشق مکفی روح مکفی...برباد شد!
تو ماندهای... تنها!
[بنگ!
حباب کودک ترکید در هوا!
بازیچهای که با خود... به غربت آورده بود!]
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٤٩ ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
بداهه(11)
این صفحه را ببند که روزنامهام شب شود!
باد
تعقیب میکند
برگ
تعقیب میشود
به لکنت اگر افتادهام از زیبایی طناب است
آسمان
چشمانش دریاییست
آفتاب
سینههای ابریاش را بیرون میدهد
میدانم که ...
فقط
چشمکی میزنم
و چارپایه
که مقید است به سنّت
غش می کند!
حیف
که وقت ندارم!
3 بهمن 90
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٢:٤۱ ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
بداهه(10)
چه برف... از آسمان ببارد چه از موهایم،
تو امروز... نه لیمویی نه سیب!
روز خوبیست در تهران،
میشود بدون بوسه هم... نفس کشید!
البته... توسخت نگیر!
جوان نیستم که عاشق شوم!
پیرمردها
دانه های انارند
که دامن را
قرمز می کنند!
اول بهمن 90
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥٧ ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
بداهه(9)
حساب کردم دو چشم دارم و یک دهان
حساب کردم که یک قلب یک گلو یک...
طناب را حساب نکردم،
عطار حساب کرد!
ببین!این روزها به من میگویند یزدان،
قبلاً... اسمام منصور بود!
26 آذر 90
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٢٢ ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
بداهه(8)
کشتن که دلیل نمیخواهد
مردن که دلیل نمیخواهد
غزلهایم پر از کشته پر از مرده!
آقای قاضی!
من که شعر سیاسی نمیگویم!
26 آذر 90
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۱:٥٧ ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
پوکر 2012!
برگ میخواهم برای پوشاندنم!
سیب را...که خوردهایم
زمین را که...!
سه بهشت داریم[ایران،تهران،دستهای هم]
تقلب کن!
از خوابهایت به من بده
آن تکخال را میگویم:خوابِ...آزادی را!
25 آذر 90
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٢:٢٥ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠
عاشقانه... بدون ترس!
گرفته شد!
تو گرفتی
تو بردی... به انفرادی قلبت![حالم را... میگویم!]
من که... سیاسی نبودم؛اماعشق... آدم را... سیاسی می کند!
اعدام؟
تو که... می دانی... این شعر... فقط... یک عاشقانهی ساده است!
یک عاشقانهی ...توکه می دانی...[نترس! من... شرقیام!اسم معشوق را که نمیشود به کسی... گفت...ایران!]
20 دی 90
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۱:٥٦ ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠
بداهه(7)
عین گاوبازها شده ای؛
قلب قرمزت را نشانم می دهی!
خب ... عاشق،
یک تعریف اش...گاو است!
17آذر90
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۱٠:٢٢ ق.ظ روز شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠
آموزش رانندگی- شهر!
پیچیدی و دیدمت،نه!دقت دارم
من قصدِ [خدا رسید!] سبقت دارم!
ده متری این گناه...هی! سیبِ عزیز!
بیراهنما نچرخ!...سرعت دارم!
16آذر90
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۱۱:٢٥ ق.ظ روز سهشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠
خصوصی!چاردیواری... زندان است!
یک:
صبح است که از طاس تو... ورّاجترم!
شش حُفره و... جُفت و...بنگ!...لیلاجترم!
جوخه...دیوار...«هان...تقاضا؟سیگار؟»
-«آتش...لطفاً! به بُرد...محتاجترم!»
دو:
آخیش!...تب و... لبات!...که باید...نرود!
ای کاش... که حرف...هی... نیاید...نرود!
«می»...ماه...تنات...سکوت...؛هی صبح! نیا!
شب... مستتر از من است... شاید...نرود!
13 دی 90