نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۳:٢٦ ب.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
بداهه(24)
تو غیب میشوی
مثل دستمالی... در آستین
مثل سپیدی خرگوش... در سیاهی کلاه
مثل زنی... که در بوسه
شعبدهی اول و آخر منی!
این همه مردم
نگاهم را به تو میبینند
خیالها را میبینند
پارک را میبینند
و نیمکت را
و گنجشکی که از بدرود تو آب مینوشد
و بعد
تنها منم که تشویق میشوم روزها،ماهها، سالها
پرده
هم میآید
میافتد
برمیخیزد
خندهام را اره میکنم برای صحنه بعد
تو نیستی
بادها
کف میزنند!
16 اردیبهشت91
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۳:٠٥ ب.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
بداهه(23)
گاهی زمستانها سلحشورند
پاییزها
تابستانها
[تو اسمات چه بود؟]
گاهی بهارها سلحشورند
اگر آن مرد در باران بیاید،
نخستین کتابها سلحشورمیشوند
و داراها... گاهی
و ساراها...شاید!
[انار ندارم در سینهام... برای تپیدن
لیمو بیار... برای بوییدن!]
بچههای این محل گاهی
سلحشور میشوند :
رستم،سهراب،اسفندیار،سیاوش؛
بعضی در سیاست بعضی در جنگ
شاهنامه...که آخرش خوش نیست؛
شاید به این دلیل...ابوالقاسم
که انار میفروشد،
با نام من آغاز کرده است:
یزدان
سلحشور میشود گاهی
در ایران!
9 اردیبهشت91
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۳:۳۱ ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
غزل حیرانی
تقریباً از بلوک شما دورتر، منم
انگار... آهنم! به خدا...زنگ میزَنَم!
با فیس بوکِ خسته هِن و هِن چه میدوم؟
مستم؛عرق... نشسته به میخانهی تنم
باید شنا کنم؛ تو و من... غرق میشویم
دل را چو پیرهن... لبِ این رود میکَنَم
با انفِرادیِ...سَفرِ تو... چه میکُنم؟
حالا...اوین نشو! چه شود؟! عشقِمیهنم!
حقِ فرار داشتم از خاطرات تو
ویزای آب... لغو شده! آهِ هاوَنم!
آنی سفید شد سر و صورت، کفن شدم
از انقلاب...چنگ بزن! زیرِ بهمنم!
باران گرفت دامن خود را...ببین!پرید
این چاله...چشم من! به کجا...زنگ میزنم؟!
3اردیبهشت91
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:۱۳ ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
بداهه(22)
سکس؟
این حرفها برازنده تو نیست!
تو فارسی عاشق میشوی
فارسی میبوسی
فارسی...[ پنهان میکنی،پنهان میشوی،اینها دلایل خوبیست... برای ایرانی بودن/ایرانی پرت شدن از بهشت!]
دهخدا و معین را... بگذار کنار!
بگذار
آفتاب را... خاموش کنم
شب را... بکشم[شاید هم باد... شب را...کنار بزند]
و انگشتانت را
به موهایم... نشان دهم.
30 فروردین91
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٤۸ ب.ظ روز سهشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱
غزل سقوط
«بارانی»ام جا مانده در فصلِ تنِ تو
از مهر میآیم به آذر: دامنِ تو
خیسام از آتش،سیب باران خوردهی من!
سوزندهتر از چشمهای روشنِ تو
این قلبِ پاره،نخنَما،خیاطِ خود شد
نخ داده خُب...سویِ نگاه سوزنِ تو
اینجا بهشت است و من و تو...[هیس! عیب است!]
آدم به حوا ...[بیخیالِ «اصلاً»تو!]
دیدار،چاقو شد؛کبوتر،شرم؛ شب شد
شب...یاس پرپر زد کنار سوسنِ تو
انگشتِ تو، نی؛ تارِ مویات، تار؛ بنواز!
...خود را مرا؛ تاری بزن! من، نیزنِ تو
صبح است؛بیساقی! قَسَم:«جانِ تو»؟هرگز!
رفتی؟مرو! حالا مرو!...جانِ منِ تو!
29 فروردین 91
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٥٥ ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
بداهه(21)
خواب نبین!
من خواب خرس دیدهام
تو خواب عسل
من خواب سنجاقک
تو خواب انگور
دیدهام که قایق به آن طرف رود میرسد
که سنگ دایره میسازد روی آب
که عکس من به عکس تو...نه! نلرز در دایرهها
بوسهها بدل میشوند به دعوا به جنگ
یا لااقل
طوطیانی که پر میکشند روی سرمان
ماهیانی که سرک میکشند زیر پاهامان
برگهایی که میگذرند از تُنگِ پیراهنمان
این طور دیدهاند
میبینند
خواب میبینند که در خواب ما
این طور...میبینند
و بیدار میشویم هر دو با هم در چشمهای هم
قایق رسیده به آن طرف رود پیاده شدهایم رفتهایم نیستیم
یکی بود یکی نبود اما ما بودیم!
روزی روزگاری دو نفر بودند که در قصههای هم به هم رسیدند
نمیخواهم...شوخی کنم
ولی
خانههای هم بودند...این کلاغها!
20فروردین91
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٥۳ ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
بداهه(20)
نه دوبی میروم نه به سوریه نه استانبول
ویزا گرفتهام از صدای خودم
پا میگذارم به چشمانت
وطن منی!
20 فروردین91
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٥۱ ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
بداهه(19)
و اولش
دو فندک بود
و پس از آن
هیچ.
روشنم کن
روی لبت.
.........................................
هی!
هوا پاکت است
رویا پاکت است
دنیا پاکت است
مچاله کن...همه را! همه را!
و
سخن نگو
که میافتم!
20فروردین91
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٠٤ ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
بداهه(18)
از آب گذشته لیمویات!
[تحفه ی سفری!]
چیزی بیش از این به تعارف نمی توان گفت
مگر آن دمِ چشیدن و چشاندن را
جای...؟
تعریفی بنمانده است؛
نه باغ و[روی] نه لب [ نه گلستان] نه روم و[...نماز] نه زنگ و[...ناز] نه مولانا!
نابلدم این قبیل را!
[میدانی که...روستازاده ام!]
بیادبیست اما...بگذار خورده شوی...به تمامی!
19 فروردین91
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٠۳ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱
بداهه(17)
بردن
باختن
مُهرهها و حرکتها؛
اینها را می شود فراموش کرد وقتی که
نه کیشی نه تهران
ماتِ نگاه پرندهای
که پر گشوده و
پرواز می کند... از این سینه.
بیا حرفاش را نزنیم
پرندگان
به کوچکترین نشانه رفتنی
به زمین می افتند این روزها!
16 فروردین91